یکی دیوانه ای آتش برافروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه ی آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره سوزان
بیا آتش بزن خاکسترم کن
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
مسم در بوته ی هستی زرم کن!!!!
معادله اول:
انسان = خوردن +
خوابیدن + کار کردن + لذت بردن
الاغ = خوردن +
خوابیدن
بنابراین:
انسان = الاغ +
خوردن + لذت بردن
یا:
انسان – لذت
بردن = الاغ + کار کردن
که بدین مفهوم
است که انسانی که لذت نمی برد
معادل الاغی است که کار می کند
معادله دوم:
مرد = خوردن +
خوابیدن + پول درآوردن
الاغ = خوردن +
خوابیدن
بنابراین:
مرد = الاغ + پول
درآوردن (1)
یا:
مرد – پول
درآوردن = الاغ
که بدین مفهوم
است که مردیکه نمی تواند پول
دربیاورد مثل الاغ است.
معادله سوم:
زن = خوردن +
خوابیدن + خرج کردن
الاغ = خوردن +
خوابیدن
لذا:
زن = الاغ + خرج
کردن (2)
یا:
زن – خرج کردن =
الاغ
به بیان دیگر
زنی که نتواند خرج کند الاغ است
نتیجه:
از معادله 2 و 3
نتیجه می شود که:
مردی که نمی
تواند پول در بیاورد مساوی زنی
است که نمی تواند خرج کند.
بنابراین مردان با پول در آوردن
اجازه نمی دهند تا زنان الاغ شوند
و همینطور زنانی که پول خرج می
کنند نمی گذارند مردانشان الاغ
شوند.
به علاوه از
نتایج (1) و (2) در معادلات دو و سه
خواهیم داشت:
مرد + زن = الاغ +
پول در آوردن + الاغ + خرج کردن
و یا :
مرد + زن = 2
الاغ
که بدین مفهوم
است که مرد و زن با هم مثل دو تا
الاغ در کمال خوشی زندگی می کنند.
سوالی هست؟؟؟!!!
جلسه بعد چن تا از این معادلات رو
اثبات می کنیم . دو هفته دیگه هم
امتحان میان ترم دارین ....
منتظر داخل شدن او نشسته ام
اما آیا باز برمی گردد؟
آیا باز به سویم می آید؟
نمی دانم!!؟

با این که مرا رها کرده ای اما هنوز هم
منتظرت هستم


ایینه پرسید که چرا دیر کرده است...
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است...
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است...
گفتم امروز هوا سرد بوده است...
شاید موعد قرار تغییر کرده است...
خندید به سادگیم ایینه و گفت...
احساس پاک تو را زنجیر کرده است...
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی...
گفت خوابی؟ سالها دیر کرده است...
در ایینه به خود نگاه می کنم...
اه عشق تو عجیب مرا پیر کرده است...
راست گفت ایینه که منتظر نباش...
او برای همیشه دیر کرده است...
من فرشته ای بودم که چشمهای معصوم شیشه ای را خودم شکستم
وبال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم!
میخواستم با چشم ها و پاهای ادم ها خوشبختی را درد را گناه را مزه کنم!
وحالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو میشود
هر چه میگذرد لبخند تو نزدیک تر میشود
و زمان برای محو کردن ان حریف کوچکی ست چه زنده بود!
شفاف واقعی ..... یعنی باور کنم حقیقی نبود؟
تو بازنده ای زندگی ومن ان فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد
نه به اسمان های ابی ات نه به هوای تازه ات نه به صبح
وشادی های تو خالی ات و غم هایت دیگر مرا به هر چه خواهی
بفریب الا به عشق! كه براي چنين فريبي ديگر بزرگ شده ام
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی ازمشروب عشق بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی لذت از دیوانگی لذت ز شب
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق سادگی طعم شیرینی به رنگ
بوسه آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است بوسه برمی دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است
بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است
بوسه را تکرار می باید نمود بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جانها از دو لب بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود....
من نشانی از تو ندارم...
اما نشانی ام را برای تو می نویسم
در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو
کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده وکنار
مرداب ارزوهای رنگی ام...
در کلبه را باز کن...
به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن...
مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است
پشت دیوار دردهایم نشسته ام...